جوک تعریف کردن یک یک مردی می رود کارواش کارواش میگه ماشین ات کجاست میگه پیاده اومدم. یک روز یک اسب آبی حوصله اش سر می رود می رود جلوی خودش را رنگ می کند می شود صورتی یک روز خیار و گوجه هیندنبورگ و دارند از خیابان رد می شود یک ماشین گوجه را له می کند و گوجه می گوید آخ جون رب چنین شدم

ادامه خواندن