یه روز یه مرد خارجی میره یه شرکت ایرانی دست شوییش میگیره حاصب شرکت میگه برای ما فرنگی نیست میگه باشه اشکالی نداره بعد میاد بیرون لباسش خیسه ازش میپرسن چیشد میگه خستگی من در رفت قشنگ نشستم راهت پامو دراز کردم اونا از خنده مزاکره نمیکنن
ارسال شده توسط Admin
05
اکتبر
04
اکتبر
04
اکتبر
02
اکتبر